|
انجمن علمی-ادبی سیّدجلال آل احمد مردی که در میقات، خسی شد؛ و در ادبیّات، کسی؛... همو که "جلال آل قلم" بود
| ||
|
. «شهادت جلال آل قلم» . .
...چون اسب سرکشی میمانست؛ یکدم سکون نداشت. جریان جاری دریا بود در سرزمین مرداب؛ هرگز نایستاد. همیشه در سیر و سفر بود؛ سیر انفس و آفاق. . چشمان پرفروغش، مثل زغال بود در شب سرد زمستان نسل ما. بلند قامت بود؛ چون قلّـههای بالای کوه. دل در هوای دیگر داشت. . جان در هوای ماندهی راکد نمیسپرد. عقابی بود بر سر کوه... و با "کرکسان کاتب" که جیفهی زر را با گوهر کلام معامله کردند و سر بر آستان زور ساییدند، جنگید و در «رسالهی پولس رسول» به کاتبان و نویسندگان نوشت که: «...کلام تو ای کاتب! باید که چون گل باشد و کلمه و کلام را هرگز نفروش...» و خودش را نفروخت به هیچ قدرتی؛ به هیچ قیمتی؛ ... او به معنی واقعی کلمه «جلال» بود... . . یک تکیهگاه و امید در خاک نومیدی. نهالی که پیش از شهریور 20 به خاک نشسته بود، نزدیک 30 سال درختی تناور شده بود و میوهها به بر داده بود. در کورهراههای تنگ زمانه، جان نجیب او یک «راهبلد» بود. یک پیشمرگ بود؛ پرشور و پرامید... از چه گذرها گذشته بود... . وقتی سخن میگفت، "تاریخِ ناطق" بود؛ بیکم یا زیاد... ترس و تملّق، و مصلحت و راحت را نمیشناخت. در سرزمین رویش پستی، در دیار پـَلـَشتان، «جلال» بود و «جلال» ماند. . و چه تصادف عجیبی که حتّی خانهاش هم در کوچهای بود، با نامی به بزرگیِ خودش: «کوچهی حکیم ابوالقاسم فردوسی»... . در خانهاش که میرفتی، همهجور آدم بود! از شاعری پیر، تا نوجوانی قصّهنویس؛ از عالمی روحانی، تا استادی دانشگاهی. در او جذبهای بود؛ و با این که نمیخواست مُـراد دلها شود، امّا شده بود. با همهکس میجوشید؛ مثل آهنربا میمانست... . . یک روز در "دانشسرایعالی" سخن میگفت. به زمین و زمان بد میگفت! روز دیگر، اعتـصاب سکوت بود؛ یعنی معلّمان گفته بودند در کلاسها حرفی نمیزنیم؛ و بعد گفت که نمیدانستم سکوت هم فریاد است!!!.. . ... و بعد او را از دانشسرا بیرون کردند !! . . یکی از دوستان مریدش خاطرهای تعریف میکند: «برای او نوشتم هوای تهران سرد است؛ و دعوتش کردم به شهر خرّمشهر. و او نوشت: از وقتی از مدرسه بیرونم راندهاند، خیال سفر دارم؛ امّا کی و به کجا؟ . یک روز بعد ازظهر، "پورکریم" آمد و گفت که «جـلال» منتظر است. با هم به دیدنش رفتیم. تا دیدمان، گفت: دیدی در این مُلک، حقّ درس دادن هم ندارم؟!! . یک کُت بَرک به تن داشت که سر آستینش رفته بود! و یک کفش گشاد به پا. رفتیم کنار رودخانه. به خنده گفتم کفشتان مثل "بـلَم" است! به شوخی گفت: "میخواهم لااقلّ پایم احساس آزادی کند!!!" . بعد رفتیم به گورستان. با دوستی، بر قبری نشست و فاتحهای خواند و گفت: دنیا و آخرت، دو روی یک سکّهاند. قلم و کاغذ درآورد و نوشتهای نوشت و طرح قبری قدیمی کشید. بیرون که آمدیم قدم زدیم. . به پاسگاه ژاندارمری که رسیدیم دیدیم جمعی را گرفتهاند. جمعی که میخواستند به قاچاق برای کار، به کویت بروند. مثل یک کشتی، انبوه جمعیّت را شکافت و جلو رفت؛ رو کرد به ژاندارمها و گفت: رییستان کیست و کجاست؟ مردی را نشان دادند. تا او را دید، برآشفت و نعره کشید: آقا! اینها را چرا گرفته اید؟ این بیگناهان چه گناهی کردهاند؟ باید سُرب داغ به گلوی کسانی ریخت که میگویند ایران، گلستان است و کار، فراوان دارد!! . همه ساکت بودند و او همین طور میخروشید... آن مرد هم ساکت بود. نمیدانست که چه بگوید و هِی میگفت چشم؛ چشم! بله قربان! لابد با خود میگفت این آقا دیگر کیست که اینقدر محکم داد میزند؟ لابد ربطی به جایی دارد! حرفش که تمام شد، راهش را کشید و آمد بیرون. . یکدم قرار نداشت... از هیچ کس نترسید و نمیترسید؛ حرفش را میزد؛ هر جا که بود؛ در هر حال که بود... . بعد گفت خسته شدم؛ برویم به قهوهخانهای... و رفتیم. در قهوهخانه مردی آمد برای خوردن غذایی. قهوهچی گفت: چوب خطّ ات پُر شده؛ نسیه نمیدهیم. آن مرد جا خورد! یک کمی لرزید. جلال، بیکلام به قهوهچی اشاره کرد که به حساب من؛ و مرد، تخم مرغ و خیاری گرفت و رفت. وقت حساب گفت این مرد چه کاره بود؟ قهوه چی گفت کارگر کِشتی. جلال گفت یک ماه این مرد مهمان من. و قهوهچی حساب کرد ناهار یک ماهه را؛ و جلال پولش را داد و رفت. . من مهربانی را و دوست داشتن مردم را در وجود او دیدم؛ بیریب و بیریا... . به "آقای طالقانی" ارادتی عجیب داشت. میگفت هم قوم و خویشیم، و هم اهل یک محلّ، و هم آقا که حرف میزند یادِ پدر، زنده میشود برای من. یک روز صبح تلفن زدم که آقا از زندان رها شده است. گفت همین الان بیا برویم دیدنشان؛ و رفتیم. میگفت دارم کتابی میخوانم دربارهی دعاها در تمامی ادیان؛ و دعا در اسلام را دوستم «عبدالله انوار» نوشته است؛ و عجیب بود که نمیدانستم چه رمزهاست و رازها در ادعیّـهی اسلامی. دلم میخواهد این کتاب به فارسی، روزی درآید. . روزی گفت این همه امامزاده در ایران است. راه بیفتید برای هر کدامشان شناسنامهای فراهم کنید از شرح حال و تاریخ زندگی و آرامگاهشان، و مردمی که در حول و حوششان هستند، با اعتقاداتی که دارند و آداب و رسومشان. میگفت حتّی قفلها و گرههایی که بر ضریحشان است زیباست. گفتم باید قفلها و گرهها را گشود. گفت شاید؛ امّا اینها برای من داغ دل یک دهاتی بر ضریح زیباست!.. اینها همه شعر است... . در همه جا، پا جای پای سنّت میگذاشت؛ حتّی در خانهاش هیزم میریخت به بخاری! در خوزستان رسمی است هر حاجی که به حجّ رفته، به تعداد بچّههایش پرچم میزنند بالای در خانهاش. در کوچه میایستاد به پورکریم میگفت: عکس بگیر؛ خیلی زیباست؛ و خود یادداشت بر میداشت. . یک بار پرسید کولیها کجایند؟ گفتیم در بیایان. گفت باید رفت دیدنشان؛ و رفتیم. نشست میانشان به دردِدلشان گوش کرد. دیدیم بیشرشان دندانهایشان از طلاست؛ میگفت ببین تنها ثروتشان را! و بعد با آنها دوست شد؛ عکسی گرفت به یادگار. به تهران که آمد عکس را برایشان فرستاد.
رو کردن به گذشته، او را از امروز باز نمیداشت. هر جا کتاب جالبی مییافت، میخواند. میخواست از میان خاکستر، گوهرهای سنّت را نجات دهد. . یک بار گفت باید به کار صابئین خوزستان پرداخت. مثل زنبور عسل به همهی سوراخها سر میکشید و شهدها فراهم میکرد. . هم به "حجّ" رفت، و هم به "فرانسه!" (یعنی سنّت و مدرنیسم!) هم "مسکـو" را دید، و هم "لندن" را. (یعنی شرق مارکسیسم، و غرب لیبرالیسم) به کورهدهات ایران هم زیاد سفر میکرد. هم آثار "ژان پل سارتـر" را میخواند، و هم "تفسیر قرآن" را.» . آن دوست در ادامه از "شهادتش" میگوید: «وقتی خبر دادند «جـلال» مرده است، به قبرستان رفتیم؛ بر سنگ سرد مردهشورخانه او را دیدم. مثل «سرو بلند» آرام خفته بود؛ ریشش بلند بود؛ و چهرهاش سپید؛ از دور، یک قرمزی میزد، جلو رفتم. خطّی از خون، کنار دهانش دلمه بسته بود...» ... *** بله اینها گوشهای از توصیف مردی بود که بزرگ زندگی کرد و بزرگ از زندگی خداحافظی کرد... . ... و نام این وبلاگ را فقط به خاطر زنده نگهداشتن نام بزرگش، و افکار عالیاش، به نام او زدیم... ... ... یادم است پاییز سال 78 دیداری داشتیم با برادرش، شمس آل احمد. آن موقع دانشجو بودم؛ «جلال» را میشناختم امّا تازه با افکار بلند «جلال» از طریق «حضرت استادم» آشنا شده بودم. دقیقاً این حرف شمس را به خاطر دارم که گفت: «جلال سالم بود؛ به مرگ طبیعی نمُرد. او را کُشتند. او را به "اسالم گیلان" بردند و کشتند؛.. من جای زخم را بر بدنش دیدم...». . ...و امشب، شب رحلتِ شهادتگونهی مردی است که "در میقات، خسی شد؛ و در ادبیات، کسی؛ همو که «جلالآلقلم» بود..." . . سعیـد جرّاحــی 18/6/89 . . اینجا را هم کلیک کنید :👇 👇 .
برچسبها: جلال آل احمد, خاطره [ پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ ] [ 8:19 ] [ انجمن جلال آل احمد ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||