|
انجمن علمی-ادبی سیّدجلال آل احمد مردی که در میقات، خسی شد؛ و در ادبیّات، کسی؛... همو که "جلال آل قلم" بود
| ||
|
سلام. «یازده آذر» را با گرامیداشت مولود بزرگش، و با همهی زیباییهایش پشت سر گذاشتیم. مطلب وزین زیر را به همین مناسبت، آقای پورمازار برای وبلاگ «جلال با جلال» فرستادند که تا عکسها را آماده کنم، با اندکی تأخیر، به رؤیت شما عزیزان میرسد. مطالب ایشان همیشه خوب و محقّـقانه است. نکتهای که هست اینکه خود من از این مطلب خیلی لذّت بردم؛ هم از محتوای نظرات صاحبنظران؛ و هم مقدّمهی ناقدانهای که خود آقای پورمازار برای آن نوشتهاند؛ و هم نحوهی تایپ آن که خیلی خوب و زیبا است. ازشان ممنونیم؛ اگر فرصت کردید، تکتک عبارات را حتماً مطالعه بفرمایید. امیدوارم شما هم لذّت ببرید. «وبلاگ انجمن جلال آل احمد» 22/ آذر /90 --------------
"جـلال"
در سیر دیدگـاههـا
به نام خدا سلام. من هم به نوبهی خودم ـ هرچند کمی دیر است ـ میلاد «جلالآلاحمد» را به جامعهی روشنفکران، نویسندگان، نقّـادان، هنرمندان...(چه بگویم) تبریک میگویم. مردی که بیش از 20سال با آثار جلیل خود، آسمان نقد ادبی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ایران و جهان را جولانگاه اصلاح طلبیها و صفراوی مزاجهای خود، و عرصهی ظلم و بیداد را آماج نقّادیهای خود قرار داد. این شماره ـ یک جورایی ـ کاملاً برعکس است؛ و فرق دارد با شمارههای پیشین. به مناسبت 11آذر، میخواهیم گوشهای از نظرات سایر هنرمندان را در مورد جلال بدانیم. البتّه باید متذکّر شوم که هدف ما نقد آثار «جلال» نیست؛ بلکه فقط شناخت جایگاه این هنرمند در اذهان برخی مردان بزرگ ایران میباشد. و آن هم نه به هدف نبش قبر وی، و از زیر خاک درآوردنش، و تعریف و تمجید کردن از او. فقط برای شناسایی بیشتر او از دیدگاه دیگران، و درس گرفتن و ساختن خود، نه عین «جلال»؛ بلکه بهتر از «جلال». به دلیل ضیق وقت، بسیاری از مطالب را فاکتور گرفتم که باعث شده در بعضی جاها نقص به چشم بخورد که به همین دلیل بسیار شرمندهام. نهایتاً باید از استاد خود بسیار تشکّرکنم که مرا در راه شناخت صحیحتر برخی هنرمندان یاری نمودند؛ و بعد هم یادی بکنم از کتاب «یادنامهی جلالآلاحمد» به کوشش علی دهباشی. مطالب گردآوری شدهی زیر، همه به کمک این کتاب ارزشمند به دست بنده رسیده و اکنون به گوش جان شما سپرده میشود.
(ذکر نام نویسندگان با ترتیب خاصّی نیامده؛ هر چند جایگاه و ارزش هریک متفاوت است.) ***
"به یاد جـلال"
دکتر علی شریعتی بعد از مرگ «جلالآلاحمد» در سه سال پیش، من... حالت روحی خاصّ را پیدا کردم که هنوز روحم از عزای او بیرون نیامده، کسی که به سراغ ما آمد امّا زود رفت؛کسی که در قلّهی عمرش ناگهان به سراغ مردم آمد؛ ناگهان به سراغ ایمان ما آمد؛ ناگهان به سراغ آنچه مردم همواره در آن بودند و روشنفکران همواره از آن میگریختند آمد. جرأت کرد، و این جرأتش برای ما ارزش دارد. از اینکه به کهنهگرایی، به اُمُّـل بودن و به قدیمی بودن متّهمش کنند، نترسید. (مجموعه آثار شمارهی20) **
"سوگ آل احمد"
ایرج افشار چشمهی جوشنده و زلالی از کوهسار زیبای ادب معاصر ایران بخوشید. بادپایی تندسیر از کاروان فهم و ذوق... ...مردی بود از صف نخبگان و فرزانگان ایران امروز. رهروی بود نکتهیاب و جامعه نگر. ایران دوست و ایران شناس. قلمداری بود مایهی سرفرازی از اقلیم ما. نویسندگی زندگی او بود. او با این لذّت زندگی میکرد. در سفر، خانه، در مدرسه، در ییلاق، در کوه، فکر و تخیّل خود را به نقش سازی و هنرآفرینی مشغول میداشت. زندگی برای او دیدن بود، نوشتن بود. چند بار او را در سفرهای دور و دراز دیدم. همهجا او را پویا و کنجکاو و بررسی کننده یافتم... (15شهریور 1352) **
"جلال آل احمد"
داریوش آشوری نویسندگانی هستند که میتوان از نوشتههایشان جدا از شخصیّت و رفتارشان سخن گفت؛ چنانکه گویی دو کس اند... امّا «آل احمد» عکس این بود... همانگونه مینوشت که زندگی میکرد و همانگونه زندگی میکرد که مینوشت. همیشه درس میداد و میخواست سرمشق باشد... تکالیف همه را رسیدگی میکرد. به همه نمره میداد؛ از صفر تا هجده. نمرهی بیست خیلی کم میداد، و تنها یک بار ساعدی موفّق شد نمرهی بیست بگیرد. کمتر وقتی بود که با او روبهرو شوی و نپرسد که چه میکنی یا چه کار تازهای در دست داری یا فلان کار را شروع کن یا فلان ترجمه را؛ و... در کلامش جاذبهای بود و حرارتی و شجاعتی که جوانها را به او جذب میکرد و همنشینی با او خوشایند بود... با آنکه از همه پرخروشتر و پرخاشگرتر بود، گاه پا به پای لنگترین رهروان قافله گام برمیداشت؛ دل به دلشان میداد و پای حرفشان مینشست... همه را وامیداشت که در برابر او موضع بگیرند-مثبت یا منفی. هیچکس نمیتوانست او را نادیده بگیرد. ...ادبیّات روزگار ما با یک جهش از دورهی هدایت به دورهی آل احمد جهید. ادبیّاتِ...غمگینِ...بوفکوری، ناگهان جای خود را به ادبیّاتی ستیزنده و شتابنده و جهنده و پرغوغا داد. آل احمد بحث کهنه و لوس «هنر برای هنر» یا «هنر برای اجتماع» را رها کرد و مفهوم «مسئولیّت نویسنده» را از "ژان پل سارتر" الهام گرفت؛ نظریّهای که «مسئولیّت» یا «تعهّد» را جزء ذاتی کار نویسنده میداند نه چیزی افزوده بر آن. آلاحمد با پیشکشیدن این نظر دربارهی ادبیّات حرکت و تکانی تازه را سبب شد و خودش همیشه پرچمدار این حرکت ماند.
بیشکّ، دههی چهل را باید «دههی آلاحمد» در ادبیّات روزگار ما دانست...
نثر او بزرگترین جنبهی آفرینندگی ادبی او بود و همچنین بهترین سلاح او. این نثر بازتابی مستقیم از خصوصیّات او بود: بـُرنده، کوتاه، گاه عصبی و برآشفته، گاه بازیگوش و طنّاز. هر کلمه را همچون سنگی از فـَلاخن قلم، پرتاب میکرد و چه سرها که به این سنگپرانی شکست!.. ...همیشه در جستوجوی راه بود؛ در جستوجوی «صراتی مستقیم». از پا نمینشست. آمادهی پوست انداختن بود. از خشکیدن و پوسیدگی وحشت داشت. (شهریور1356) **
کاربرد استادانهی گفتار
جمال میرصادقی ...نثر «جلالآلاحمد» و تأثیری که بر کیفیت نثر روزگار خود گذاشت متمایز است؛ گرچه این تأثیر پابرجا نبود، امّا تحوّلاتی در شیوهی نثر گفتاری به وجود آورد. ...گفته شده که "جمالزاده" اوّلین کسی بود که لغات و اصطلاحها و ضربالمثلهای عامّیانه «زبان کوچه» را در داستانهایش به کار گرفت و بعد صادق هدایت نیز به شیوهای معقولتر و طبیعیتر از آن استفاده کرد... امّا نکتهای که نثر «جلالآلاحمد» را از این نویسندگان جدا میکند، به کار بردن دقیق و جدّی و استادانهی زبان گفتاری در جزءجزء آثارش است... حال آنکه نویسندگان پیش از او اوّلاً به طور ناقص یا اغراقآمیز از زبان گفتاری استفاده کرده بودند و در ثانی در داستانهای خود ترکیبی از زبان گفتاری و زبان ادبی و نوشتاری را به کار گرفته بودند و زبان داستانی آنها مخلوطی از هر دو زبان بود. **
"میخواهم لااقلّ پایم احساس آزادی کند"
غلامرضا امامی چون اسب سرکشی میمانست، یک دم سکون نداشت، جریان جاری دریا بود در سرزمین مرداب... با کرکسان کاتب که جیفهی زر را با گوهر کلام معامله میکردند، سر بر آستان زور میساییدند، جنگید و در «رسالهی پولس رسول» به کاتبان نوشت که... کلام تو ای کاتب! باید که چون گل باشد و کلمه و کلام را هرگز نفروش؛ و نفروخت به هیچ قدرتی. ...یک کت برک به تن داشت که سر آستینش رفته بود و یک کفش گشاد به پا. کنار شطّ به خنده گفتیم کفشتان مثل بَـلَمهاست! به شوخی گفت میخواهم لااقلّ پایم احساس آزادی کند!... به پاسگاه ژاندارمری که رسیدیم، دیدیم جمعی را گرفتهاند جمعی که میخواستند به قاچاق برای کار به کویت روند. مثل یک کشتی، انبوه جمعیّت را شکافت و جلو رفت. رو کرد به رئیس ژاندارمها و نعره کشید: «آقا! اینها را چرا گرفتهاید؟ این بی گناهان چه کردهاند؟ باید سُرب داغ به گلوی کسانی ریخت که میگویند ایران گلستان است و کار فراوان...» همه ساکت بودند و او همینطور میخروشید.آن مرد هم ساکت بود. نمیدانست که چه بگوید و هی میگفت چشم چشم بله قربان. لابد با خود میگفت این آقا دیگر کیست که اینقدر محکم داد میزند. لابد ربطی به جایی دارد.حرفش تمام شد. راهش را کشید و آمد بیرون. یک دم قرار نداشت. از هیچکس نترسید و نمیترسید. حرفش را میزد هرجا که بود در هر حال. (1359) **
"«جلال» رسولی در طول شب"
طه حجازی «جلالآلاحمد» رسولی در شب سنگین و قطبی و بیمار شرق. رسولی از دل کوچهها و بازارها و زحمتها. رسولی برخاسته از درون خلق و آگاه از درد و داغ و دریغشان. رسولی ملتزم که به جای پیوستن به بارگاهها و درگاهها و مسندها و خلیفهها و حکّام به عشق مردم و به خانههای تاریک و نمور و سفرههای خالی و دستهای پینه بسته از رنج و پایهای مانده و خسته از راه و چشمهای بینور و فروغ و لبهای خشک و تشنهشان پناهنده میشود. «جلال» تئوریسین و نویسندهی والاییها و رهاییها و «شدن»هاست و پارهکنندهی پردههای اوهام و تعصّب و جهالت و نابودکنندهی هرچه فاصله در طول زمان و مکان میباشد و صحنهی مبارزهی این رسول نه جنگلها و کوهها و... و شهرهاست؛ بل فکر و اندیشهی من و توست... «جلالآلاحمد» انسان را به زیستن متعهّد میکند آن هم زیستی شرافتمندانه... او انسان را میسازد که در برابر مشکلات مردانه قد علم کند و در این مهمّ، زندگی خود او بهترین نمونه و الگویی برای نسل ما میتواند باشد. جلال در معرفّی و شناخت خوبیها و انسانها و معیارها و ارزشها سهم بسزایی دارد... و مُـبلّغ خوبی و منتشرکنندهی مردمی و نمایانندهی انسان کامل قرن بیستم است و پشت این اندیشهاش هم خوب ایستادهاست و هیچ ترس و لرزی به جان افلاکی خویش راه نمیدهد و هرگز از طعن و لعنها سنگر خالی نمیکند. «جلالآلاحمد» هنوز که هنوز است از اعماق گود و از قعر مکان و بطن زمان و تاریخ و از زیر تلی از خاک و خاکستر قلمبدست ایستادهاست و آن دفترچهی کوچک و باریکش را در دست دارد تا یادداشت بردارد و باز داشت کند و شاید مثل خنجری، قلم را در گلوی خنّاسان فرو برد و از شرّ وسواسان، برادران ستمکش و محرومش را خلاص کند و رهایی بخشد... (تهران-1353) **
"هیچکس جایش را پر نخواهد کرد"
هانیبال الخاص دو سه هفته پیش از مرگش در اسالم کنار دریا، با هم راه میرفتیم؛ با قدمهای درشت که یکیش دو قدم من بود! تند و شتابزده ساحل را میپیمود، و به من میگفت: «برو وسط جنوب شهر در تهران گالری باز کن و نمایشگاه برای مردم بگذار... و در ضمن حرف با چشمانش که همه چیز را میپایید ناگهان خزهای را از آب برمیداشت، یا ماهی ریزی را با آب در کف دستش میقاپید. نشان میداد و میگفت: «این (مثلاً) مختصّ شمال است، در جنوب یا در آب دریاهای دیگر از این چیزها نیست.» چه چیزهای اینطوری میدانست که مثلاً نقطهای در انتهای ملخی را به آدم نشان میداد که بله این ملخ و با این نقطه در فلانجایش مخصوص حوالی قزوین است. جلال از این لحاظ مثل «کارل سند برگ» که آمریکا را گشتهبود، قدم به قدم و شاید با کف دست خود، تمام ایران را رفتهاست و اگر به همان حدّی که او این خاک را دوست داشت، دوست داشتی، میتوانستی بفهمی که چقدر میداند و میفهمد؛ که فهمیدنِ تنها کجا و فهمیدنِ با محبّت یا حتّی فهمیدنِ با تنفّر کجا؟... من افتخار آن را دارم که دوست زندگی آلاحمد بودهام و آلاحمد زیر بال هنر مرا گرفت و چون هزاران هزار نفر دیگر مرا مدیون خود کرد و دو سه صفحهای در کارنامهی سهسالهاش از من گفته... (1351) **
"مقدّمهی زن زیادی"
دکتر پرویز ناتل خانلری از میان نامههای متعدّدی که به دفتر مجلّهی سخن میرسید... روزی، یک نامهی کوتاه، جالبِ نظر شد. نویسنده که نامش را تا آنگاه، نه شنیده و نه خوانده بودم، داستان کوتاهی فرستاده و خواسته بود که اگر برای درج مناسب دیده نشود، آن را پس بفرستد... بیشتر نویسندگان جوانانی بودند که هنر نویسندگی را بسیار آسان میگرفتند... امّا این نوشته مرا گرفت. صادق هدایت در آن زمان با «سخن» همکاری داشت که یادش به خیر باد... این داستان... را به او دادم که بخواند و نظر خود را بگوید... گفت: «این خیلی خوب است.» و اصرار کرد زود به نویسندهی آن داستان بنویسم که سخن نوشتهی او را میپذیرد و درج میکند. آشنایی من با... (جلالآلاحمد) از اینجا آغاز شد. از آن پس چند داستان دیگر از او در سخن انتشار یافت... و از همان زمان در ردیف نویسندگان خوب معاصر جای گرفت... (تجریش-مرداد 1331) **
سکوت؛ هرگــــز !!!
و تنها یک جمله از هزاران جملهی خانم دکتر "سیمین دانشور": ... چون سکوت علامت رضاست، هرگز نتوانسته است در برابر عدوان سکوت کند و نادیده انگاردش... **
سرودهای برای "مرد روشن"
احمد شاملو "سرود برای مرد روشن که به سایه رفت" قناعتوار تکیده بود باریک و بلند چون پیامی دشوار در لغتــی با چشمانی از سؤال و عسل و رخساری برتافته از حقیقت و باد مردی با گردش آب مردی مختصر که خلاصهی خود بود ... پیش از آنکه خشم صاعقه خاکسترش کند تسمه از گردهی گاو توفان کشیده بود ...مرغی در بالهایش شکفت ... باغی در درختـش ما در عتاب تو میشکوفیم در شتابت ما در کتاب تو میشکوفیم در دفاع از لبخند تو که یقین است و باور است دریا به جرعهای که تو از چاه خوردهای حسادت میکند.
(احمد شاملو)
مثل همیشه منتظر انتقادات سازندهی شما خوانندگان عزیز هستم. گردآوری: محمّد پورمازار-- 11/9/1390
موضوعات مرتبط: ادبیـّات برچسبها: جلال آل احمد, بچّه های المپیاد [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ ] [ 22:37 ] [ انجمن جلال آل احمد ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||